تبليغاتX
درآغوش باران

درآغوش باران

صدام كردي

صدام كردي

 تو از متن كودوم رويا رسيدي

كه تا اسمت رو گفتي شب جون شد

كه از رنگ صدات دريا شكفت و

نگاه من پر از رنگين كمون شد

تو از خاموشي دلگير رويا

صدام كردي صدام كردي دوباره

صدا كردي منو از بغض مهتاب

از اندوه گل و اشك ستاره

صدام كردي صدام كردي نگو نه

اگر چه خسته و خاموش بودي

تو بودي و صداي تو صدام زد

اگر چه دور و ظلمت دوش بودي

تو چيزي گفتي و شب جاي من شد

من از نور و غزل زيبا شدم باز

تو گيج و ويج از خود گم شدن ها

من از من مردم و پيدا شدم باز

از اين تك بستر تنهايي عشق

از اين دنج سقوط آخر من

صدام كردي كه بر گردم به پرواز

به اوج حس سبز با تو بودن

صدام كردي كه رو خاموشي من

يه دامن ياس نوراني بپاشي

برهنه از هراس و تازه از عشق

تو يه آغوش جان من رها شي

 

 

گریستن در زیر باران


و خندیدن بر فراز باد


خیالی بود.......................


که دنبالش رفتیم


اینک


هر روز و هر غروب


می خواهم گلویی تر کنم


از این هوای خیس


اما نمیشود............................

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 10:3  توسط دریا  | 

پنجره

  

پنجره

وقتيكه تنگ غروب بارون به شيشه مي زنه

همه غصه هاي دنيا توي سينه ي منه

توي قطره هاي بارون مي شكنه بغض صدام

ديگه غير از يه دونه پنجره هيچ چييييي نمي خوام

پشت اين پنجره ميشينم و آواز مي خونم

منتظر واسه رسيدنت تو باروووون مي مونم

زير بارون انتظارت رنگ تازه اي داره

منم عاشق ترم انگار وقتي باروووووووون ميباره

بعضي وقتا كه مياي سر روي شونم ميذاري

تموم غصه ها رو از دل من بر مي داريييييييي

اما اين فقط يه خوابه خوابه پشت پنجره

وقت بيداري بازم غم ميشينه تو حنجره

 

 

              فرق تقدير و جنون و هيچكسي به ما نگفته

                   بذار اتفاق آخر واسه جفتمون بيوفته

                   شب خسته از خيانت نفس ما رو بريده

                 داغ ماه رو جا گذاشته روي اين تن دريده

                خواهش چشاي سادت سرنوشتمو رقم زد

                كي ميفهمه يه غريبه بازي ما رو بهم زد

                بازي بين من و تو مونده بي برگ برنده

                انتهاي جاده اين بار ميرسه به خواب دريا

                تو بگو خدا نگهدار كه بميره بي تو رويا

                                                      بذار اتفاق آخر واسه جفتمون بيوفته

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 16:2  توسط دریا  | 

باد ما را با خود خواهد برد

در شب كوچك من افسوس

باد با برگ درختان ميعادي دارد

در شب كوچك من دلهره ويرانيست

گوش كن

وزش ظلمت را مي شنوي؟

من غريبانه به اين خوشبختي مي نگرم

من به نوميدي خود معتادم

گوش كن

وزش ظلمت را مي شنوي؟

در شب اكنون چيزي مي گذرد

ماه سرخست و مشوش

و بر اين بام كه هر لحظه در او بيم فرو ريختن است

ابرها همچون انبوه عذاداران

لحظه باريدن را گويي منتظرند

لحظه هاي و پس از آن هيچ .

پشت اين پنجره شب دارد مي لرزد

و زمين دارد

باز مي ماند از چرخش

پشت اين پنجره يك نا معلوم

نگران من و تست

اي سراپايت سبز

دستهايت را چون خاطره اي سوزان در دستان عاشق من

بگذار

فروغ فرخ زاد

 

حرفي به من بزن

من در پناه پنجره ام

با آفتاب رابطه دارم

  

 

 

حسرت نبرم به خواب آن مرداب

                

                            كارام درون دشت شب خفته ست
    

  من موجم و نيست باكم از طوفان 
                            

                          دريا همه عمر خوابش آشفته ست

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 10:49  توسط دریا  | 

یک درس

 

سلام بچه ها من امروز اين مطلب رو تو مجله موفقيت خوندم جالب بود واسه شما هم نوشتم اگه خوشتون اومد نظر بدين

عكس العمل شما در مواجهه با نا ملايمات زندگي چگونه است ؟

دختري از سختي هاي زندگي به پدرش گله مي كرد از مبارزه خسته شده بود.

نمي دانست چه كند بلافاصله كه يك مشكل را حل مي كرد مشكل ديگري پيش مي آمد و قصد داشت خود را تسليم زندگي كند .

پدر كه آشپز ماهري بود او رابه آشپزخانه برد و 3 قابلمه پر از آب جوشاند درون يكي هويج وديگري تخم مرغ و سومي قهوه

ريخت و 20 دقيقه جوشاند و دختر هم پدر رامتعجب و بي صبرانه نگاه مي كرد.

پدر اجاق را خاموش كرد و تخم مرغ وهويج را در آورد و قهوه را در فنجان ريخت.

پدر گفت :عزيزم چه مي بيني دختر گفت: هويج تخم مرغ قهوه

پدر از دختر خواست هر كدام را لمس كند دختر هم اينكار را كرد.

پدرش به او گفت دخترم هر كدام از آنها در شرايط ناگوار يكساني در آب جوش قرار گرفتند .

ولي رفتارهاي متفاوتي بروز دادند. هويج سخت و محكم ضعيف ونرم شد .

پوستهاي نازك و مايع درون تخم مرغ سخت شد .

ولي دانه هاي قهوه توانستند ماهيت آب را تغغير دهند.

سپس پدر رو به دخترش كرد و گفت : حالا تو دخترم وقتي در زندگي با با مشكلي روبه رو مي شوي

مثل كدام يك رفتار مي كني هويج؟ تخم مرغ ؟ يا قهوه ؟

بچه ها نظر شما چيه شما چطور رفتار مي كنيد ؟؟؟

 

پيغام ماهيها

رفته بودم سر حوض

تاببينم شايدعكس تنهايي خودرا در آب

آب در حوض نبود

ماهيان مي گفتند :

هيچ تقصير درختان نيست.

ظهر دم كرده تابستان بود

پسر روشن آب لب پاشويه نشست

وعقاب خورشيد آمد او را به هوا برد كه برد.

به درك راه نبرديم به اكسيژن آب

برق از پولك ما رفت كه رفت

ولي آن نور درشت

عكس آن ميخك قرمز در آب

كه اگر باد مي آمد دل او پشت چين هاي تغافل مي زد

چشم ما بود.

روزني بود به اقرار بهشت

تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي همت كن

و بگو ماهي ها حوضشان بي آب است.

باد ميرفت به سر وقت چنار

من به سر وقت خدا مي رفتم

سهراب سپهري

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 17:52  توسط دریا  | 

صبح پاييز

 

من در آغوش باران بودم كه تو را از من گرفت

زمين زير دو پايم تكيه خالي كرد و من را در بيا بان انتظار

با اشكهاي سرگردان تنها گذاشت و رفت

فرياد مي زنم رو به آسمان چرااااااا؟

به زمين چنگ مي زنم مانده ام سر گردان آسمان هم بغزش باز مي شود

صداي دردهايش مرا مي ترساند او از من بيشتر درد دارد

سالها مي گذرد و كسي مرا نمي آرد به ياد

احساس ميكنم با من هستند ولي مثل اينكه من را در باورهايم تنها گذاشتند

چشمان هميشه ترم براهت مانده اند هنوز با اينكه چشمانم احساس كم سويي ميكنند

اما دلم مرغ يادت را از قفس سينه ام رها نمي كند و بهترين قفس را برايت ساخته

براي روز وصال و رهايييييييييي

تا هستم منتظرت خواهم ماند به اميد ديدن دوباره ات ................

 

 

 

 

يادمان باشد از امروز خطاِِيِِي نکنِِيم

گرچه در خود شکستِِيم صداِِيِِي نکنِِيم

ِِيادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بِِي سروپاِِيِِي نكنيم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 8:57  توسط دریا  | 

يك روز قبل از تولدم

يك روز قبل از تولدم
 سهم من از زندگي فرداست
روزي كه مادرم مرا به زمين پيوند داد
روزي كه ديگر تمام پرستو ها به لانه هايشان بازگشته بودند
من هم آمدم وهنوز نمي دانم چرا؟...........بيشتر وقتها كه فكر مي كنم جوابم را پيدا مي كنم
نمي خواهم بگويم كه من دوباره آن روزي را ديدم كه من را يك سال بزرگتر مي كند
من با ديدن بزرگ مي شوم با اتفاق
پس سالهاي تولدم به سن من نمي رسند
بيا با باران آرام بباريم بر روي ياسهاي باغچه و ميخكهاي قرمز گلدان مادرم
بباريم و بباريم بر روي غبار تمام دلتنگي ها وآن خواستني ها و نداشتني ها
كه دوباره نداريم و نخواهيم داشت بباريم تا دلمان پاك شود و حضور سبز خدا را ببينيم با چشمان تر
و بگذار يك باره ديگر درقلب تو در روز خودم متولد شوم
به اميد پرواز در آسمان    

من ملك بودم و فردوس برين جايم بود           آدم آورد در اين دير خراب آبادم

 

 

 

 

 



+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 16:52  توسط دریا  | 

.......................دو تا چشمام......................

دو تا چشمام همه جا دنبال تو ميگرده

با نبودنت دلم با غصه ها سر كرده

شب و روز در پي تو من همه جا رو گشتم

يكي گفت غصه نخور اون داره بر مي گرده

زندگي با عشق تو رنگ ديگه داشت برام

رفتي و بدون تو تلخ شده روز و شبام

دل من با هيچ كسي نمي تونست خو بگيره

شب و روزمنتظروچشم براهت مونده نگام

كسي مثل تو نشد كسي مثل تو نبود

همش از خدا مي خوام كه بيايي زوده زود

 

گر چه مستيم و خرابيم چو شبهاي دگر

        باز كن ساقي مجلس سر ميناي دگر

        امشبي را كه در آنيم غنيمت شمريم

                                          شايد اي جان نرسيديم به فرداي دگر

                                مسته مستم مشكن قدر خود اي پنجه ي غم

                            من به مي خانه ام امشب تو برو جاي دگر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 12:38  توسط دریا  | 

قفس

مرغ عشقت را از قفس آزاد كن

اگر عاشقت باشد حتما بر مي گردد

وگر نه هرگز بر نمي گردد..................

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 11:7  توسط دریا  | 

پله پله تا خدا

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 10:53  توسط دریا  | 

شعر

چشمانت

خيال طرح چشمان قشنگت

روي ديوار اتاقم نقش بسته

معصوميت از چشمانت مي بارد

شعر مي شود در قلبم

مي خواهم زنده شوم

در اين شب سياه

چشمانت را بستي

من ميميرم باور كن

دستان سردم را بگير

ببين چه زود دور شد

دريا

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 10:41  توسط دریا  | 

یک روز باروونی

 

 

تو اتاق نشستم و فکر مي کنم .

صداي بارون توي گوشم يه ريتم قشنگك با ناودوون ميزنه هجوم لشکر افکاري که يکي يکي از ذهنم مي گذره

. فکر مي کنم به چيزايي که دوسشون دارم . به کسايي که دوسشون دارم و

احساس مي کنم چقدر تنهام

. دلم مي گيره . بارون مي باره ، هنوزم مي شه عاشق شد و از ستاره مايوس نشد

فکر مي کنم به تمام چيزايي که ازشون مي ترسم . فکر مي کنم چقد دلم نمي خواد

 بعضي چيزا اتفاق مي افتاد و بيفته

و من از اين اتفاقها مي ترسم .

چقدر دلم نمي خواد باورهام بشکنه دوست دارم باورامو باور كنن همه .

چقدر دلم نمي خواد چيزايي ،رو که دوست دارم

از دست بدم و احساس مي کنم چقد تنهام . دلم مي گيره . بارون مي بارد

فکر مي کنم که دور خودم مي چرخم ! فقط مي خوام بگذرونم . به کجا مي خوام برم ؟

به کجا بايد برم ؟ به كجاي اين شب سياه دير پاي بايد بياويزم نمي دونم .

فکر مي کنم کاش حداقل مي شد اون جوري گذروند که دوست داري ولي نميشه

احساس مي کنم ،چقدر تنهام . دلم مي گيره . بارون مي باره

فکر مي کنم که چه هواي قشنگي . چقدر دلم مي خواد برم زير بارون

. انقدر راه برم که خيس خيس ،بشم . باز هم احساس مي کنم چقدر تنهام . باز هم

 دلم مي گيره . بارون مي باره

بارون مي گه كه من تنها نيستم با من حرف ميزنه و من باهاش مي رم به آسمون

مي خوام برم پيش خودش

اما نمي دونم چرا من و دوست نداره يا شايد مي خواد من بيشتر بمونم باشه تا هر

 وقت بخواد

من هم مي مونم من سردم شده آره ديگه باروون نمياد بايد به اتاقم برم به اميد

رهاييييييييييي

:
ديگه بارون نمي ياد و من زمزمه مي کنم

 


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 10:49  توسط دریا  | 

پشت شیشه

 

هيچ كس ما را نمی آرد به خاطر اي عجب ياد عالم ميكنيم اما فراموشيم ما


 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 10:46  توسط دریا  | 

امروزم

سلام

من الان كنار بارون بودم جاتون خالي بود خودم بودم و خودم با ياده تو با بارووووون

دستاي خيس بارون اشكامو با خودش به دل خاك مي برد

با هم بلند مي خنديديم به درد و غصه هامون ولي دردام نمي ذاشت

از دل من در مي اومد و لبامو مي بست تا بغض من سخت وتلخ بشه

بارون دلش به حاله من سوخت تندوتندتر باريدن گرفت بغض تلخ من هم شكست

رو شونه هاي بارون تنها جايي كه ميتونم غم رفتن و نبودنت رو فرياد بزنم

آخه بارون هم بغض داره تو صداش غم و داره مي باره

تنها اين تن خيس بارون مي فميد كه من غم نداشتنتو چطور تو تن نيمه جونم پنهون كردم

و نمي ذارم كسي بفهمه كه تو رو ندارممممممممم

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:11  توسط دریا  | 

باغ رویایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 16:29  توسط دریا  | 

چقدرسخته هر لحظه با تو بودن اما از تو دور بودن..

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 16:18  توسط دریا  | 

آه باران

ريشه در اعماق اقيانوس دارد-شايد-

اين گيسوپريشان كرده

بيد وحشي باران.

يا نه دريايست گويي واژگونه برفراز شهر

شهر سوگواران.

هر زماني كه فرو مي پارد از حد بيش

ريشه در من مي دواند پرسشي پيگير با تشويش:

رنگ اين شبهاي وحشت را

تواند شست آيا از دل ياران ؟

چشم ها و چشمه ها خشك اند.

روشني ها محو در تاريكي دلتنگ

همچنان كه نام ها در ننگ

هر چه پيرامون ما غرق تباهي شد.

آه باران اي اميد جان بيداران !

 بر پليدي ها- كه ما عمري ست در گرداب آن غرقيم-

   آيا چيره خواهي شد

   فریدون مشیری

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 18:47  توسط دریا  | 

نمی دانم

زمان بارش باران


دلم از غربت خورشيد ميگيرد


و روز افتابي هم


دلم در انتظار ابري سرد و بارانزاست


خدايا من به دنبال چه ميگردم ؟
نميدانم ....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 16:26  توسط دریا  | 


فاصله دستهاي من و تو به وسعت يه درياست ،

 اما نهايت فاصله قلبهايمان به پهناي يک قطره باران است


+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 19:41  توسط دریا  | 

بيا زلال بمانيم مثل برکه و باران


و حرمتي بگذاريم به صداقت ياران


بيا سپيده که آمد صدا کنيم خدا را


و تا افق برسانيم دست سبز دعا

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 13:38  توسط دریا  | 

بارون

وقتي مي بارد


سنگيني بار نگاهش را


بر صورتم حس مي كنم


قطرات عشق روي گونه ام مي ريزد

 
رد پاي باران بر چهره ام نشسته


خيسي نرمي بر كف دستانم


كه دعا گونه برايش دراز گشته ، لمس مي كنم

 
چشمانم را مي بندم


تا شويندگي بار سنگين غمم را حس كنم


باران عشق روي قلبم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 13:30  توسط دریا  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 13:14  توسط دریا  | 

باران

باراني مورب


در نيم روزي آفتابي


هيچ اتفاقي نيفتاده است


تنها تو رفته اي

اما من


قسم مي خورم که اين باران


باراني معمولي نيست

حتما جايي دور


درياي را به باد داده اند

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 13:13  توسط دریا  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 13:9  توسط دریا  | 

باران

دلم باران خون دارد ميان باغ روياي


صدايت مي کنم هر شب چرا پيشم نمي يايي


مگر با من نمي گفتي حديث فصل باران را


چرا تنها سفر کردي از اين فصل شکوفاي


تو گفتي بدون تو دلم مي گيرد از دريا


ولي تنها سفر کردي مرا با داغ صحرايي


من اينجا تا سحر در انتظار تو نشستم حيف


تو رفتي و آتش برق نگاهت مانده در جانم


و مي دانم دلم مي گيرد از فرداي تنهايي

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 12:57  توسط دریا  | 

باران

زندگي فاصله چشم تو تا چشم من است

تا مرا مي نگري ، مي روم تا بسرايم غزلي ديگر را ،

غزلي از شب عشق ، غزلي از دل يك بلبل مست

كه به اندازه خورشيد تمنا گرم است

و من و تو از همين فاصله ها رنگ شديم

در پس پنجره شبرنگ شديم

من تمناي تو را زار زدم

آسمان از غم من ابري شد

اما نگريست...

شايد او از لبه رسوايي ، مثل من مي ترسد

كاش باراني مي شد ، آسمان دل من ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 12:53  توسط دریا  | 

شعر

خاطره عشق

رفتي و در دل من ماند بجاي

عشق آلوده به نوميدي و درد

نگهي گمشده در پرده اشك

حسرتي يخ زده در خنده سرد

آه اگر باز به سويم آيي

دگر از كف ندهم آسانت

ترسم اين شعله سوزنده عشق

آخر آتش فكند بر جانم

فروغ غرخ زاد

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 11:7  توسط دریا  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 13:19  توسط دریا  | 

مرداب

مرداب (گوگوش)

ميونه يه دشت لخت زير خورشيد كوير حالا يك مرداب پير توي دست خاك اسير

منم اون مرداب پير از همه دنيا جدا داغ خورشيد به تنم زنجيره زمين به پام

من همونم كه يه روز مي خواستم دريا بشم مي خواستم بزرگترين دريايه دنيا بشم

آرزو داشتم برم تا به دريا برسم شب و آتيش بزنم تا به فردا برسم

اولش چشمه بودم زيره آسمون پير اما از بخت سياه راهم افتاد به كوير

چشمه من چشمه من به اونجا بود پشت اون كوه بلند اما دست سرنوشت سر راهم يه چاله كند

توي چاله افتادم پاك منو زندوني كرد آسمونم نباريد اونم سر گروني كرد

حالا يه مرداب شدم يه اسيره نيمه جون يه طرف ميرم تو خاك يه طرف به آسممممممممممون

خورشيد از اون بالاها زمينم ازاين پايين هي بخارم مي كنن زندگيم شده همين

با چشام مردنمو دارم اينجا ميبينم سرنوشتم همينه من اسير زمينم

هيچي باقي نيست ازم قطره هاي آخره تك وتشنه همينم داره همراش ميبره

خشك مي شم تموم ميشم فردا كه خورشيد بياد شكومو كور مي كنه نمياره دست باد

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 12:56  توسط دریا  | 

وقتي كه دل تنگه فايدش چيه آزادي

زندگي زندونه وقتي نباشه شادي

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 18:8  توسط دریا  | 

بغض

بغض

تمام بغض غناري ها صدات و ترسونده

اجاق كينه پاييزي گلاتو سوزونده

تو اون ستاره خاموشي كه خواب تو رو برده

پيام سرخ شقايق ها تو قلب تو مرده

چشات مثل شب باروني دلت پر از غم پنهوني

مثل پرندهي زندوني بخون به ناله دل

مثال تيغ گل زردم

به شكل خسته پر دردم

ببين كه قايق اميدم نشسته بي تو به گل

غم غريب كدوم غروبي كه عطر پاييز گزفته بوده تنت

نگات به سوي كدوم ستارست كه قلب پاره است به زيرقدمت

من و تو چله نشين اين شب بلنديم

من و تو سايه غمگين غروبيم

چرا به سفره ما ديگر نشانه ي از نان نيست

به خاك غم زده شهرم نمي زه باران نيست

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 18:5  توسط دریا  |